سيد محمد باقر برقعى

3135

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ساز وزيرى ساز طرب ، وزيرى اگر ساز مىكند * بر پا هزار شور ز شهناز مىكند هر گوشه حسن او چه برون افتد از نقاب * رضوان درى ز باغ جنان باز مىكند بازار گرم گشته ز اصناف مشترى * زو مىخرند هرچه فزون ناز مىكند از هر طرف قراول مژگان مراقب است * ازبس‌كه فتنه چشم تو آغاز مىكند هم مىكشد به غمزه و هم زنده مىكند * جادوگر است و قدرت اعجاز مىكند بىطاقتى نگر كه ز نيش گرامفون * اسرار سينه فاش به آواز مىكند حسرت برم به بخت‌بلند هوانورد * كاو از فراز كوى تو پرواز مىكند راز درون مپرس كه چشمت به هيپنوتيزم * با يك نگاه كشف دو صد راز مىكند « مايل » به خاك مقدم جانانه سر نهاد * خود را بدين‌وسيله سرافراز مىكند قصور فكر بشر به سالى در ميان هفت يا هشت * شدم با جمعى از اطفال در دشت زمين سرسبز چون كان زمرّد * گرفته دشت و در زيب تجدّد ز كوكب باغ چونان اخترى بود * كه رشك گنبد نيلوفرى بود به يمن فرودين در كوه لاله * چو ساقى گرم دوران پياله به زلف خويش سنبل تاب داده * گل سورى به رخ سرخاب داده ز شادى نسترن از بهر تقديم * فشانده از سر شاخه زر و سيم ز هر سو آبها با بىقرارى * به گلگشت چمن گرديده جارى * * من و اطفال با يك بىنيازى * در آن صحرا شده سرگرم بازى نه در سر فكرى از اسرار خلقت * نه چشمى سوى اوضاع طبيعت در آن موقع كه گوى چرخ‌پيما * سوى مغرب فرود آمد ز بالا ز اطراف افق يك حلقه از نور * به همراهى خود كم‌كم شدى دور شفق مىرفت در دنبال خورشيد * فلك از غصّه نيلىجامه پوشيد من از وحشت به همراهى طفلان * گرفتم راه منزل از بيابان * *